سلام دوستای خوبم
شرمنده ی همتونم...ببخشید که جواب کامنت هاتونو ندادم ...
واسم دعا کنین ...خیلی محتاج دعاهای قشنگتونم.
اگه تونستم برگردم به همتون سر می زنم و باز هم آپ می کنم..
اگه...
همتونو دوست دارم ![]()
نوشته شده توسط کژال در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 14:15 موضوع | لینک ثابت
جشن تیرگان جشن آزادی و آزادگی و جشن پاک شدن و دوباره شدن و آغاز سر زندگی و شادمانی بر همه ی آریایی ها مبارک باد.
اين جشن نيز در شمار جشن هايي است كه به موجب برخورد نام روز و نام ماه برگزار مي شود،چرا كه نام روز سيزدهم هر ماه تير است و بنابر اين در سيزدهم تير هر سال جشن تيرگان_آبريزگان_برگزار مي شود.
انگيزه اين جشن به زمان تجاوز افراسياب _شاه توران_ به خاك ايران در زمان منوچهر شاه برميگردد.افراسياب چون به كشور ايران تاخت،منوچهر شاه را در تبرستان به محاصره در آورد.اين محاصره مدتي دوام يافت،تا آنجا كه شاه ايران و سپاهش از لحاظ معاش و خوراك در تنگنا قرار گرفتند.در مذاكراتي كه جهت صلح ميان افراسياب و منوچهر انجام گرفت،شاه ايران پيشنهاد داد كه جهت تعيين مرز به اندازه مسافت پرتاب يك تير از سوي تير اندازي از سپاه ايران موافقت شود و سركرده تورانيان اين پيشنهاد را پذيرفت.امشاسپند اسپندارمذ_يكي از امشاسپندان يا فرشتگان درگاه خداوند_ به شاه ايران پيام آورد كه دستور دهد كماني با مشخصات لازم بسازند و پرتاب كننده آن را نيز نام برد.به فرمان شاه آن مرد را كه ارخش-آرش- نام داشت،حاضر كردند.آرش مردي بود ديندار و نيك كردار.منوچهرجهت را به وي نشان داد وگفت بايداين چوبه تير را با اين كمان پرتاب كني.آرش آماده گشت.پوشاك از تن به درآورد و خطاب به شاه و مردمان گفت:پيكر مرا ببينيد كه از هر زخم و عيبي پاك است.مي دانم كه چون با همه نيرو تيري بيندازم،پيكرم پاره پاره خواهد شد و خواهم مرد ولي به خاطر عشق به ميهن و ايرانم اين كار را خواهم كرد.پس برهنه شد و آن كمان بزرك و سنگين را با نيرويي كه خداوند به وي بخشيده بود آنچنان كشيد كه تا نهايت،زه باز شد و تير را رها ساخت و آن چنان كه گفته بود بدنش پاره پاره شد و بمرد.به فرمان خداوند,باد آن تیر را از کوه رویان به دورترین نقطه خراسان,جایی میان فرغانه و طبرستان برد و تیر به درخت گردوی بزرگی برخورد کرد.مسافت چنان بود که گویندهزارفرسنگ می شد و منوچهر و افراسیاب بدین مرز با هم صلح کردند؛ از آنگاه به بعد زرتشتیان به یادبودچنین ماجرایی در روز تیر از ماه تیر یعنی 13 تیربا پاشیدن آب به یکدیگر این روز را جشن می گیرند.بر اساس روایات و بیانات جشن تیرگان در شهر آمل باشکوه تر از سایر نقاط برگزار میشد.هر سال مردم آمل در روز جشن آبریزگان-تیرگان-به کنار دریای خزر می رفتند و تمام روز را به آب بازی و پایکوبی می پرداختند.
نوشته شده توسط کژال در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 15:26 موضوع | لینک ثابت
جشن اردیبهشتگان
جشن اردی بهشتگان در اردی بهشت روز از اردی بهشت ماه است که نام روز و ماه با هم برابر افتاده است .مطابق گاهنمای قدیم که هر ماه سی روز بوده این جشن در سوم اردی بهشت می باشد ولی مطابق تقویم کنونی که شش ماه اول سال را ۳۱ روز حساب کرده و یک روز به فروردین ماه افزوده اند جشن اردیبهشتگان در دوم اردیبهشت واقع می شود . در این جشن شهریاران بار عام می دادند و موبد موبدان آیینی را که مرسوم بوده در حضور پادشاه برگزار می کرد و همه را اندرز می گفت.سران هر گروه به پادشاه معرفی می شدند و هنرمندان مورد مرحمت واقع می گردیدند و بدریافت پاداش افتخار حاصل می کردند .این روز به فرشته مقدس اردیبهشت تعلق دارد که مظهر پاکی و راستی و درستی و نماینده آیین ایزدی و نگهبانی آتشها با اوست .
معمولا باید در این روز اردیبهشت یشت خوانده شود و به آتش توجه گردد .و به خاطر مقام و مرتبه اردیبهشت امشاسپند این جشن به نام اوست و نظر به همان صفات و کمالات است که ایرانیان قدیم این روز را جشن می گرفتند و خود را برای قبول صفات این فرشته مقدس آماده می ساختند .جشن اردیبهشت گان همان عید گل است که در میان سایر ملتها با تجلیل فراوان بر پا می شود .ابوریحان در باره این جشن می نویسد: ((اردیبهشت ماه؛روز سوم آن اردی بهشت است و آن عیدی است که اردیبهشتگان نام دارد برای اینکه هر دو نام با هم متفق شده.اردی بهشت به معنی بهترین راستی است ؛بعضی گفته اند بمعنای منتهای خیر و خوبی است . اردیبهشت فرشته آتش و نور است و این دو با او مناسبت دارد و خداوند او را به این کار موکل کرده و نیز ماموریت داده است علل و امراض را بیاری ادویه و اغذیه زائل کندو صدق را از کذب و حق را از باطل تمیز دهد .))اینکه ابوریحان فرشته اردیبهشت را تمیز دهنده راست و دروغ و حق و باطل تشخیص داده برای اینست که این فرشته همانطور که گفته شد نماینده راستی و درستی است . بنابراین هر کس از او پیروی نماید معلوم می شود در راه راست و حق است و هر کس از او دوری کند و از صفات او بی بهره باشد مسلم است که در راه باطل دروغ است.
پیشاپیش اردیبهشتگان مبارک.
نوشته شده توسط کژال در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 19:56 موضوع | لینک ثابت
روز سپندارمزد پنجمین روز از اسفندماه ایران باستان
۲۹ بهمن خورشیدی امروزی
سپندارمزد نگهبان زمین است و از آنجا که زمین مانند زنان در زندگی انسان نقش باروری و باردهی دارد جشن اسفندگان برای گرامی داشت زنان نیکوکار برگزار میگردد . ایرانیان از دیر باز این روز را روز زن و روز مادر و در حالت کلی این روز را روز عشاق می نامیدند که امروزه متاسفانه بجز زرتشتیان ، دیگر هم میهنان روز مادر را برابر با تقویم تازی ( عربی ) و روز عشاق را برابر با تقویم میلادی ( ولنتاین ) جشن میگیرند .
بیایید از این سال با یک شاخه گل به مادر ، همسر و یا عشقمان از این روز پر شکوه و باستانی که یاد آور این است که ما ایرانیان همیشه در اکثر مسائل خود ریشه ای داشته ایم و نیازی به ریشه بیگانه نداریم ، پاسداری کنیم و در ترویج دوباره آن کوشا باشیم .
واژه سپندارمزد در اوستا سپنته آرمئیتی آمده است و به چم ( معنی ) فروتنی و بردباری که خاص مادران است به کار آمده.
پاینده آیین بهی / جاوید ایران
سلام و درود به دوستای عزیزم
امروز با دوستام بیرون بودم همه جا پر بود ازعروسکهای قرمز و روی همه ی اونها نوشته ولنتاین مبارک اما غافل از اینکه ما خودمون روز عشاق داریم .اصالتمونو حفظ کنیم و ۲۹ بهمن رو زنده کنیم .
(خیلی سعی کردم عکسی مناسب این مطلب بذارم اما سایت واسه آپلود باز نشد.اما بعدا حتما می زارم.)
نوشته شده توسط کژال در شنبه نوزدهم بهمن 1387 ساعت 23:57 موضوع | لینک ثابت

خسته ام خسته
رنج سالها تنهایی و یک آرزوی بر باد ر فته
همه چیزیست که برایم مانده
که یک احساس گم شدن در شب بی ستاره
و شب که سنگینی اش روی دلم آوار می شود .
آخر خدایا به کدامین جرم هیچگاه شاد نیستم؟
پس سهم من چیست از این دنیای تو ؟
بریده ام از این دنیا اما دنیا نبرید از من !
و من با دستانی تهی نداشتنش را نظاره می کنم و می روم به سوی
آنجا که سرنوشت قصه ام را از سر نوشت
باشد که تا همیشه خدا دستانم را بگیرد .
آریایی باشی
نوشته شده توسط کژال در یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت 19:32 موضوع | لینک ثابت
من در کجای زندگی ایستاده ام ؟
من که در کوچه پس کوچه های شهر انتظار گم شده ام
در کجای زندگی ایستاده ام؟
من که با کور سوی فانوس قدیمی ام به روشنی دلبسته ام
کجا ایستاده ام؟
من که در کوله بار سفرم جز عشق نبود
کجا ایستاده ام؟
بر بلندای آسمان اندوه یا در اعماق غم،
کجا ایستاده ام؟
چه شب غم انگیزی دارم امشب خدایا ، چه فریادهایی که در دلم شکسته و نمی توانم در گوش کسی بخوانم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آریایی عزیز
چند سالیست روز 29 اکتبر - 7 آبان ماه به عنوان روز ((جهانی)) کورش کبیر در نظر گرفته شده است .
7 آبان ماه مطابق با بيست و نهم اكتبر روز جهاني كوروش (سايرس دي) نام گذاري شده است كه از دير باز پارسيان، يهوديان، دوستداران حقوق بشر و هواداران اداره جهان به صورت ملل مشترك المنافع آن را گرامي مي دارند و رعايت مي كنند.
اين روز به مناسبت تكميل تصرف امپراتوري بابل به دست ارتش ايران (اكتبر سال ۵۳۹ پيش از ميلاد) و پايان دوران ستمگري در دنياي باستان برقرار شده است . ۲۵۴۴ سال پيش در همين ماه اعلاميه تاريخي كوروش بزرگ در زمينه حقوق افراد و ملل انتشار يافته بود كه نخستين سنگ بناي يك دولت مشترك المنافع جهاني و هر سازمان بين المللي بشمار مي آيد.
اما متاسفانه رژیم عرب نژاد کنونی نه تنها این روز را گرامی نمی دارد بلکه حتی آن را در تقویم هم درج نکرده است .
ولی ما ایرانیان باید این روز را گرامی بداریم و از سرورمان کورش کبیر یاد کنیم .
از شما دوست گرامی خواهش می کنم که این روز را به اطلاع آریاییان برسانید و در بر گزار کردن هر چه با شکوه تر این روز گرامی تلاش کنید .
نوشته شده توسط کژال در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 23:1 موضوع | لینک ثابت
کی می فهمه ؟ کی می دونه ؟ که خدا هم تو دل من یه دلی گذاشته رفته....
کی می بینه که دل من گا هی وقتا بد جوری دل تنگ می شه...
از زندگی بی زارم ، از زندگی که خودم واسه بودو نبودش نمی تونم تصمیم بگیرم بی زارم ...
کی گفته آدمها مختارن؟ نیستن ...
انگار باز هم من موندمو دفترچه هایم ... ؟
باز هم دلتنگی ای بی امانم باز هم نا مهربا نی ها
اینجا کجاست؟ یک زمین خاکی...
یا بارگاه عشق اشرف مخلوقات ...
امروز برای هزارمین بار درک کردم که چرا خاک به جبرئیل ، مکائیل و اسرافیل التماس می کرد؟
و آنها در برابر آن عجز ولابه ها سر فرو اوردند ...
آری تو می دانستی از دل پر احساس تو انسانی خواهد آمد که نتوانی آن را تحمل کنی....
خدایا امشب من هستمو دل کوچکم ، من هستمو بیقراری های شبانه ام ...
خدایا هزاران درد دل دارم اما...
کاش می شد یه عالمه درد و دلو نوشت ...نوشت که تو این دل کوچولو چی می گذره ...
خدایا بازهم منتظر لطف تو کرم تو نگاه تو عشق تومهربونی تو ودر یک کلام محتاج توام...
نوشته شده توسط کژال در دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت 17:42 موضوع | لینک ثابت
بازهم روزهای تکراری بازهم روزهای بی عشق و محبت ....
من ماندم و چهار دیواری اتاقم ، تنها با حباب تنهایی ام ...
دلتنگی های پر احساسم بازهم بر هستی ام چیره شده،باز هم من و قلم و دفتر بیچاره ام....
امروز بعد از مدتی قلم به دست گرفتم تا ناله هایم را با او بگویم .
مدتهاست تنها سنگ صبورم بر گه های نازک کاغذ است .وچقدر صبورانه گوش جان می دهد.آسمان لاجوردی دلم رو به کبودی ست و من خسته از تارو پود زندگی ،از این همه بی محبتی ها ...
خسته ام از سیاهی آسمان محبت و عشق...
خسته ام از درویی ها ، کجاست آن همه انسانیت ؟کجاست آن اشرف مخلوقی که آوازه اش فلک را پر کرد ؟
کجاست آن زیبا روی سراسر نیکی که ابلیس را کافر کرد؟
اما امروز با او هم پیمان شده با او که حتی لحظه ای به خاطر معبودش سجده نکرد...
فراموش کرده ایم...
کاش دوباره روی زیبای دوست داشتن را ببینم. کاش دوباره ببینم که زندگی زیباست، انسانها زیبا هستند.
کاش...
نوشته شده توسط کژال در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت
چرا به دستهای سبز تو نمی رسم وبه چشمهایت که رسم صادقانه ای را روایت می کند؟
من از درخت خشک حیاطمان که دلبستگی به بهار ندارد و آسمانهایی که بی ستاره می خوابند در شب بیزارم.زیارت دفتر چه هایم بی معناست وقتی کسی به پابوس شعر های دلشکسته من نمی آید.
مرا از اینجا ببر وقتی آدمها آهن پاره هایی بیش نیستند.وقتی که دلتنگی به اوج می رسد و هنگامی که برایم معجزه ای می آوری با دستهایت احساس می کنم در دستهای تو اکنون عطر خوش بهاری است مثل بهشت.دمی دستهایت را سایبانم کن !
گاهی از کار های خودم بدم می آد .از اینکه دلم واسه کسی می سوزه... از این که به کسی محبت می کنم...
مدتیه تصمیم گرفتم به همه ی آدمها بها ندم ....چون واقعا بعضی ها لیاقتشو ندارن ...
این روزها مدام تو ذهنم حلاجی می کنم که چطور به مونا(دوست سابقم) بگم که می دونم سعی کرده منو از چشم همه بندازه اما موفق نشده....کاش می شد با حسادت آدمها یه کاری کرد...
من میزارم به حساب بچگیش اما حیف ....حیف که بعضی ها قدر دوستی رو نمی دونن...
قدر محبتو نمیدونن....
نوشته شده توسط کژال در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 1:16 موضوع | لینک ثابت
در خم پس کوچه های زندگی آرزو گم کرده تنها می روم
در شیار روشن تاریک شب لنگ لنگان سوی فردا می روم
می روم شاید که در دشت شفق بینم آن رنگین پر خورشید را
می روم شاید به بام کهکشان بینم آن تک اختر امید را
بسته ام بار سفر از شهر خود می روم آشفته تا شهر دیگر
گشته ام بیگانه با هر آشنا می روم شاید شوم بیگانه تر

سلا م
بعد از چند ماه برگشتم .خیلی دوست داشتم زودتر آپ کنم اما شرمنده ی دوستان شدم .
این روزها ی سخت بالاخره سپری شد هر چند خیلی دیر گذشت. مامانم همیشه می گه شاهنامه آخرش خوشه اما شاهنامه که خوش تموم نشد .................
یعنی آخر قصه ی منم می شه عین شاهنامه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ازتون می خوام به این سوالم جواب بدین .(ممنون)
اگه یه دوست از پشت بهتون خنجر زد به روش می آرین یا نه؟
با هاش چیکار می کنین؟
؟؟؟؟
نوشته شده توسط کژال در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت 12:0 موضوع | لینک ثابت
سلام به
همه ی عزیزانی که منت گذاشته و سری به کلبه درویشی ما می زنند.
اولش خواستم یه موضوع خاص انتخاب کنم اما بی خیال شدم ...
هنوزهم موضوع خاصی پیدا نکردم اما ....
می خوام بنویسم ...
خسته ام من خسته از تکرارها
مضطرب در پشت این دیوارها
خنجر نامردی و نامردمی ها
کرده عریان سینه ام را بارها
آدمکها خویش را گم کرده اند
در لباس مور و میش و مارها
کاش پیک مرگم از ره می رسید
سخت دلتنگم از این تکرارها
نوشته شده توسط کژال در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 16:17 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

تقدیم به کسانی که
حیاتشان با خورشید عشق
نمناکی اشک و
سبزی لبخند
نقاشی شده.
کژال
فهرست اصلی
عزیزهای من
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY